
سلام.
این مطلب آخرین مطلبیه که قرار من تو این وبلاگ بنویسم.به همین خاطر میخوام این و فقط در مورد خودم بنویسم.البته تا آخر تابستون بهش سر میزنم.همون طور که همه میدونین اسم من زهره است. متولد اول شهریور 1371.یعنی دقیقا در سالروز تولد ابوعلی سینا(روز پزشک) متولد شدم.اما قرار نیست پزشک بشم چون امسال وارد سال سوم رشته ریاضی میشم.علت اینکه نمیخوام دیگه به وبم سربزنم هم به همین مزبوط میشه. یعنی من دو سال دیگه کنکور دارم و باید خودم رو آماده کنم تاانشاالله یه رتبه خوب تو کنکور بیارم و دانشگاه شریف قبول شم.
من جزء اون دسته آدمایی هستم که هم عاشق علمم ،هم عاشق ورزش وهم عاشق سیاست.همون طور که از اسم وبلاگم مشخصه من یه استقلالی دو آتیشم که البته قراره دیگه فوتبال نگاه نکنم.(به همون دلیل بالا).از لحاظ علاقه به سیاست هم باید عرض کنم من ازطرفدارای سید محمد خاتمی هستم که انشاالله دوباره رئیس جمهور میشه و به بعضیا میفهمونه مملکت داری یعنی چی.
علت اینکه اسم وبلاگم رو آبیدلان کویر گذاشتم که مشخصه اما علت اینکه اون رو جمع بستم باید بگم اول قرار بود من و یکی از صمیمی ترین دوستام که اتفاقا اونم از استقلالیای دو آتیشه است با هم برای وبلاگ مطلب بنویسیم. اما بنا به دلایلی نشد.
و اما از هر چی بگذریم از شعرای من نمیشه بگذزیم:
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهد
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
رنگ ها رنگ دگر میگیرند
عشق ها میمیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
پیوسته به جا میمانند
و اما سخن آخر:از همه شما دوستان که تو این مدت به وبلاگم سر زدین کمال تشکر رو دارم.اما یه خواهش ازتون دارم که این مطلب اخر من رو از نظراتون بی بهره نذارین.
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ،دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اسشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست
نه ،وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خو.بیست
برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
اس ام اس های باحال![]()
ªسوزن عشقت خورد به تیوپ قلبم گفت پیسسسسسس ولی بازم مهم نیسسسسسسس.
ªاز وقتی رفتی چراغ خونم خاموشه آخه بی وفا واسه چی نفتا رو با خودت بردی!!
ªگونی گونی I love youقربونت فقط گونیهاشو بر گردون مال مردمه.
ªوطن یعنی صف نون و صف شیر،وطن یعنی همش درگیر درگیر،وطن یعنی همین بنزین همین نفت،همین نفتی که از تو سفره ها رفت،وطن یعنی که اصلاحات دینی، وطن یعنی که روز خوش نبینی،وطن یعنی همین آیینه دق(احمدی نژاد)،وطن یعنی خلایق هر چه لایق.
ªاگه اهل حالی ،اگه خیلی با حالی،یه مسیج بده ببینم در چه حالی.
ªقبض موبایل شما به مدت 4ماه پرداخت میشود.(سازمان حمایت از دوستان با مرام)
ªوقتی دلم برات تنگ می شه یه ستاره از آسمون می افته.اگه آسمون بی ستاره شد تقصیر خودته!!!!
ªامیدوارم خوشبختی مثل سگ پاچتو بگیره،مثل سوسک از سر و روت بالا بره، مثل انگل تو وجودت خونه کنه،و مثل اس ام اس پشت سر هم واست بیاد.
ªایران داره با همکاری مالزی یه خودرو اسلامی می سازه.مشخصات این خودرو بدین شرحه:هنگام حرکت صلوات میفرسته،اگه سرعت از هشتاد بالاتر بره آیت الکرسی میخونه،در صورت بروز حادثه فاتحه میخونه،در هنگام عبور از چراغ قرمز میگه استغفرالله.
ªاگه عاشق شدی در شهر غربت ،سوار خر بشو برگرد ولایت.
ªاگه عاشق شدی و می خوای به عشقت برسی توصیه زیر رو بخون:
.
.
.
.
.
ای شیطون مچت رو گرفتم.حالا بگو ببینم طرف کیه؟
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق
هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او
عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می
کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:" نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود
ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنب بود، کمک خواست.
غرور گفت:" نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای
مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت:" آه، عشق، خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای
عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان
صدایی سالخورده گفت:" بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق
انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه
متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:" آن
پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد:" زمان"
عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."
ما زنده به عشقیم و نمردیم و نمیریم
فرزند بقاییم و فنا را نپذیریم
ما نغمه زن باغ بهشتیم و غمی نیست
امروز اگر در قفس تنگ اسیریم
ماییم و دل روشن و اندیشه چو مهتاب
در چهره ما گر نگری ماه منیریم
در سلطنت فقر سلیمان جهانیم
صد خواجه بود بنده ما گرچه فقیریم
خاکستر مو را منگر آتش شوقیم
بی عشق نمانیم جوانیم نه پیریم
در بزم عروسان جهان رقص نسیمیم
بر زلف نکویان وطن مشک و عبیریم
در معرکه قدرت ما عجز نیابی
زان رو که مدد یافته از حی قدیریم
ما نور خداییم که خاموش نگردیم
ما پرتو حقیم نمردیم و نمیریم
جوش خون در گونه اش آتش فکند گفت: لبخندی که عشق سربلند وقت
مردن بر لب مردان نشاند . من زجا برخاستم گفتمش: شیرین ترین آوارز
چیست ؟چشمئ غمگینش به رویم خیره ماند قطره قطره اشک از
چشمانش چکید .لرزه افتاد به گیسوی بلند زیر لب غمناک خواند:ناله ی
زنجیرهای دست من.

شب خالی از ستاره
شب انتظار بارون
که بباره یا نباره
رونده از تموم دنیا
مرد کوچه گرد پاییز
اخرین رهگذر شب
با ترانه ای غم انگیز
میریزه غم صداشو
تو سکوات سرد کوچه
همه سرودش اینه
بازی زندگی پوچه
نه خیلی بیشتر از اینا
نه یه روز حتی یه ساعت
سری بودیم توی سرها
کسی بودیم تو جماعت
خیلیا نشون میدادن
منو با حرف و اشاره
به هم هی میگفتن اینه
عاشق هزار ستاره
حالا منئ موندم و سایه
که اونم عمری نداره
وقتی اخرین چراغ
کوچه پلک رو هم میذاره
حسن لرزید که صاحب نظری پیداشد
فطرت اشفت که از این خاک جهان گذران
خودگری خودشکری خودنگری پیدا شد
خبری رفت به گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان پرده دلی پیدا شد
ارزو بی خبر از خویش بر اغوش حیات
چشم وا کرد جهان دگری پیدا شد
زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد